ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنای عزیزم،منو ببخش...

1391/2/24 1:41
نویسنده : مامانی
521 بازدید
اشتراک گذاری

امروز(شنبه)صبح ،وقتی اماده شدی دوباره با هم شعر و دکلمه ای رو که قرار بود برای جشن پایان سال اجرا کنی، دوباره تمرین کردیم.و تو مثل همیشه با مهارت حفظ کردی اونهم در عرض یک روز.همون متنی رو که مربی داده بود با یه کم تغییر و شعری رو که یکی از دوستان زحمتش رو کشیده بودن.ظهر وقتی دیدم که دیر شده و خبری از اومدنت نیست،با مهد تماس گرفتم و فکر کردم که موندین برای تمرین تا واسه ی جشن فردا اماده باشید.وقتی خانم رضائی گفتن که "جشن دیروز بوده،چرا شما و ثنا جون نیومدین ؟!" انگار دنیا رو سرم خراب شد...با تعجب چند بار پرسیدم :"کی؟دیروز ؟ولی شما که به من گفتید یکشنبه جشنه؟!"niniweblog.com

بعد فرمودن بله قرار یکشنبه بود ولی چون اون روز سالن خانه ی بازی پر بود ،روز جمعه رو بهمون دادن و توی کارت دعوت هم جمعه قید شده!خلاصه کلی ناراحت شده بودندو متعجب از نرفتن ما.هر چی با خونه تماس گرفتند کسی جواب نداده.گفتن که به موبایل من و بابا هم زنگ زدن ولی هیچ شماره ای در اون ساعت با ما تماس نگرفته بود!

ای خدا از دست این مخابرات ...دو هفته ست که تلفن قطعه.از اونور هر کی زنگ میزنه بوق میخوره ولی از اینور کلا قطع!هر چی هم که بابا میره مخابرات و درخواست میده،خبری نیست که نیست!niniweblog.com

همون موقع ثنا اومد و ازبچه ها شنیده بود که دیروز جشن بوده.اول یه کم دلخور بود ولی بعدش گفت :"مامان بهتر که نرفتیم ،آخه جایزه بهشون عموفردوس دادن.همه خودشون داشتن ،حالا شده دوتا.منم که خودم دارم.صورتم رو ازش برمیگردوندم تا اشکهامو که همینجور سرازیر میشد ،نبینه!

شب که رفتیم تمرین اسکیت،مامان راحیل رو دیدم و اونهم اظهار تعجب کرد از این بابت. گفتن خیلی شلوغ بوده و یکساعت و نیم با تاخیر شروع شده و خیلی هم هوا گرم بوده.

ولی با همه ی اینها دختر نازنینم،من دوست داشتم که این جشن جزء خاطرات خوش دوران کودکیت باشه و برام خیلی مهم بود.از خودم تعجب میکنم که چرا درست روی کارت رو نخوندم و به حرف خانم رضائی که گفته بود یکشنبه ست ،اکتفا کردم..niniweblog.com

موقع برگشتن توی ماشین،گفتی :مامان بیا یه دفعه ی دیگه با هم دکلمه رو تمرین کنیم.وقتی بهت یادآوری کردم که دیگه جشن تموم شده،انگار تازه متوجه قضیه شدی و چشمهات پر از اشک شد و گفتی:مامان بد!niniweblog.com

منو ببخش عزیز دلم،الان که دارم مینویسم ،از غصه دارم میترکم و صورتم خیس.......niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

راضیه دختر عموی مامانی
24 اردیبهشت 91 11:20
آخی.... اجگالی نداره براش جبران کن با هر کاری که میتونی....
مامان ریحان عسلی
24 اردیبهشت 91 11:33
سلام آخی عزیزم نمیدونم چی بگم منم خیلی ناراحت شدم ... جشن پایانیشون بود حالا خصوصیتو چک کن ببینم چهره ات اینجوری میشه
فهیمه مامان پرهام
24 اردیبهشت 91 12:56
من نمی دونستم که به روز شدین و اومده بودم که عذر خواهی کنم بابت متنی که خواسته بودی عزیزم و من چیزی نداشتم که برات بذارم اما با خوندن پستت خیلی ناراحت شدم...چون دیدم اینهمه براش تلاش کردی و اینطوری شده، اما عزیزم غصه نخور....انشالا سری بعد جبران میکنی
امیدوارم همیشه سالم و سلامت کنار هم خوشبخت باشین و دخملات برات افتخار بیارن


ممنون.اما سری بعدی دیگه وجود نداره.این جشن پایان سال بود
عمه نرگس
25 اردیبهشت 91 14:04
عزیز عمه چه شباهتی... منم جشن آخر سال آمادگیمو به خاطر مسافرت از دست دادم. اشکالی نداره انشاالله جشن عروسیت.
خاله مهتــ♥ـــاب
25 اردیبهشت 91 14:55
مامان اسرا و اسما
25 اردیبهشت 91 20:43
واااااااااااااااااای نه خییییییییییییلی ناراحت شدم آجی.ایشالله جشن الفبا که معمولا برای کلاس اولی ها گرفته میشه جبران میشه زیاد خودتو ناراحت نکن.


جدی میگی؟خوش خبر باشی عزیزم.خوشحالم کردی
مامان مريم گلي
27 اردیبهشت 91 11:19
سلام عزيزم اشكالي نداره واسه همه پيش مياد غصه نخور انشالله يه جشن ديگه براش جبران كن
عمه مریم
31 اردیبهشت 91 0:49

تو همیشه اولی برای ما


میسی عمه ای