ثنای عزیزم،منو ببخش...
امروز(شنبه)صبح ،وقتی اماده شدی دوباره با هم شعر و دکلمه ای رو که قرار بود برای جشن پایان سال اجرا کنی، دوباره تمرین کردیم.و تو مثل همیشه با مهارت حفظ کردی اونهم در عرض یک روز.همون متنی رو که مربی داده بود با یه کم تغییر و شعری رو که یکی از دوستان زحمتش رو کشیده بودن.ظهر وقتی دیدم که دیر شده و خبری از اومدنت نیست،با مهد تماس گرفتم و فکر کردم که موندین برای تمرین تا واسه ی جشن فردا اماده باشید.وقتی خانم رضائی گفتن که "جشن دیروز بوده،چرا شما و ثنا جون نیومدین ؟!" انگار دنیا رو سرم خراب شد...با تعجب چند بار پرسیدم :"کی؟دیروز ؟ولی شما که به من گفتید یکشنبه جشنه؟!".gif)
بعد فرمودن بله قرار یکشنبه بود ولی چون اون روز سالن خانه ی بازی پر بود ،روز جمعه رو بهمون دادن و توی کارت دعوت هم جمعه قید شده!خلاصه کلی ناراحت شده بودندو متعجب از نرفتن ما.هر چی با خونه تماس گرفتند کسی جواب نداده.گفتن که به موبایل من و بابا هم زنگ زدن ولی هیچ شماره ای در اون ساعت با ما تماس نگرفته بود!
ای خدا از دست این مخابرات ...دو هفته ست که تلفن قطعه.از اونور هر کی زنگ میزنه بوق میخوره ولی از اینور کلا قطع!هر چی هم که بابا میره مخابرات و درخواست میده،خبری نیست که نیست!.gif)
همون موقع ثنا اومد و ازبچه ها شنیده بود که دیروز جشن بوده.اول یه کم دلخور بود ولی بعدش گفت :"مامان بهتر که نرفتیم ،آخه جایزه بهشون عموفردوس دادن.همه خودشون داشتن ،حالا شده دوتا.منم که خودم دارم.صورتم رو ازش برمیگردوندم تا اشکهامو که همینجور سرازیر میشد ،نبینه!
شب که رفتیم تمرین اسکیت،مامان راحیل رو دیدم و اونهم اظهار تعجب کرد از این بابت. گفتن خیلی شلوغ بوده و یکساعت و نیم با تاخیر شروع شده و خیلی هم هوا گرم بوده.
ولی با همه ی اینها دختر نازنینم،من دوست داشتم که این جشن جزء خاطرات خوش دوران کودکیت باشه و برام خیلی مهم بود.از خودم تعجب میکنم که چرا درست روی کارت رو نخوندم و به حرف خانم رضائی که گفته بود یکشنبه ست ،اکتفا کردم...gif)
موقع برگشتن توی ماشین،گفتی :مامان بیا یه دفعه ی دیگه با هم دکلمه رو تمرین کنیم.وقتی بهت یادآوری کردم که دیگه جشن تموم شده،انگار تازه متوجه قضیه شدی و چشمهات پر از اشک شد و گفتی:مامان بد!.gif)
منو ببخش عزیز دلم،الان که دارم مینویسم ،از غصه دارم میترکم و صورتم خیس........gif)



ثنای عزیزم،منو ببخش...
